📄
دارم همینطور که زیر قطرات بارون خیس میشم و روی نیمکت آشنا نشستم، به نوشتن فکر میکنم. سه تا سگ که به نظر با هم رفیق میاومدن از مقابلم به طرز متمدنانهای رد شدن. بسته پستی بین دستام و پای راستم داره خیس میشه.
باید چتر برای خودم بگیرم.
دارم همینطور که زیر قطرات بارون خیس میشم و روی نیمکت آشنا نشستم، به نوشتن فکر میکنم. سه تا سگ که به نظر با هم رفیق میاومدن از مقابلم به طرز متمدنانهای رد شدن. بسته پستی بین دستام و پای راستم داره خیس میشه.
باید چتر برای خودم بگیرم.
توماس از بچگی یتیم بود و توسط پدر و مادربزرگش بزرگ شده بود؛ وقتی که ما همدیگه رو برای اولین بار ملاقات کردیم، من توی غرفه سینمای شهر مشغول آماده کردن خوراکی ها بودم که دیدمش بدون اینکه اطلاع یا هدف خاصی از اومدن به اینجا داشته باشه، داره ازم میپرسه که چه فیلم ای رو برای دیدن پیشنهاد میکنم و فیلم ها درباره چی ان...