دارم همینطور که زیر قطرات بارون خیس میشم و روی نیمکت آشنا نشستم، به نوشتن فکر میکنم. سه تا سگ که به نظر با هم رفیق میاومدن از مقابلم به طرز متمدنانهای رد شدن. بسته پستی بین دستام و پای راستم داره خیس میشه.
باید چتر برای خودم بگیرم.
دلم خیلی میخواست که درمورد میتسوری و زندگیمون این روزا بنویسم.
عاشقشم.
به ترکیب نارنجی و سبز رو به روم نگاه میکنم و همه چیز رنگ و بوی زندگی داره.
نگهبان بلافاصله تا در رو برام باز کرد رفت تا بسته رو بیاره. بهم گفت دیگه شما رو میشناسیم. تشکر کردم و جواب داد و اومدم بیرون. سراغ پارک همیشگی. اگه زیر برف و توی سرمای سوزان یه آدم رو با موبایلش دیدین، یا اگه دوتا جوون عاشق رو پیدا کردین که بین سبزه ها به چیزی خیره شدن، یا اگه پسرکی رو دیدین که زیر بارون روی نیمکتِ خیس نشسته و یه بسته دستشه، بدونین من همسایهتونم.
این روزا دلم خیلی برای میتسوری تنگ شده.
گوشی رو هر چند دقیقه با پیراهنم زیر کاپشن خشک میکنم.
دستام دارن میسوزن.
جلوم سرسرههای رنگارنگ بازی روی زمینهای آبگرفته به نما ارزش میدن.
راستش به این فکر میکنم که چطور میتونم یه آینده رو برامون رقم بزنم. یه خونه. یه ماشین. میدونین؟ یه خانواده. چطوری میتونم مردی بشم که درخورشه و این پیچ و خم های شخصیتی رو حل کنم.
به نظرم برم نخ دندون رو بخرم و برم خونه. خیلی بارونه.
برمیگردم.
۲۶ آذر - ۰۲:۰۹ بعد از ظهر
بدم میاد از این جمله که: «آدمها از هرچیزی که ندارن بیشتر صحبت میکنن.»
معلومه!
توی عمرم وعده های غذایی خوبی نخوردم و با کمال میل از تلاشهام برای پختن و فراهم کردن یه تغذیه مفید عکس میگیرم و برای میتسوری میفرستم. معلومه که خوشحالم بابتشون و برام چیزهای جدید و کمیابی به حساب میان.
معلومه که درمورد اون قراره تا ابد صحبت کنم. زندگیِ با عشقی نداشتم و حالا که عمیق و دلنشینترینش بهم اعطا شده با واهمه در سکوت خاموش بشم؟ واهمه از چه واقعیتی؟ معلومه که نداشتمش! و با افتخار راجع به این حرف میزنم چون میتسوری تمام زندگیمه.
خستهکننده است جوری که آدمها روح زندگی رو توی تن آزردهاش باطل میکنن.
۱۲ دی - ۰۳:۲۷ بعد از ظهر
روز قبل از تولد میتسوریه. دختر رویاهام. محو عظمت خورشید و زمینه ابریش شدم که حس کردم الان وقت خوبیه برای نوشتن. توی راه خرید باقی لازمه های فردام و بعدش هم تحویل گرفتن سفارشی که داده بودم. اولی مسیرم رو بعد مدت ها برمیگردونه به کتابفروشی همیشگی و دومی من رو به پاتوق دو نفرهمون سوق میده.
دو روز؟ سه؟ یه عمر از آخرین باری که با عزیزترینم درست حسابی وقت گذروندم میگذره. سهممون از هم شده چند ده دقیقه صدای گم شده توی امواج بی کیفیت. دیگه برای خداحافظیهای شبونه این پا و اون پا نمیکنیم. دیگه صبح بخیرهای لحظهای نمیشنویم. به سختی میتونم خودم رو برای حضور کافی داشتن توی یه تماس کوتاه آماده کنم. حتی نیستم که وقتی ناراحته بهش یادآوری کنم دنیا هنوز ادامه داره و هرچند دور، ببوسمش تا آرومتر شه.
حرفم رو اشتباه برداشت نکنید، ولی مشتاقم ببینم شهر، شهرم، چجوری شده بعد این روز های عجیب و خسته کننده. امیدوارم آروم باشه.
میشنیدم که حرف خواستگاری یکی از اقوام برای دختری که پسندیده بود. خانوادهها آبرومندانه با هم ارتباط گرفته بودن. پسر این شبها رو بیرون میزنه. و از نگرانی خانوادهها میشنیدم. اینکه چطور چشمها به اون پسر به مثابه عزیزی گره خورده. چطور دختری هست که منتظرشه و خانوادهای که تاییدش میکنن.
برام حس غریبی داشت. موقع شنیدن این حرفها داشتم ظرف میشستم و جملهای که از ذهنم گذشت این بود: «متاسفم میتسوری. لیاقت یه آدم درخور رو داشتی.»
دلم خواست میتونستم همینقدر سربلند باشم از خودم و اطرافیانم. همینقدر حسابهام پر باشه و جوری دورت بگردم که خانوادهات نشناخته هم بشناسنم. که عاشقتم. که تعریف بودنمی.
ولی خب... قصه جوری پیش میره که دیشب موقع پر کردن سماور و فکر کردن وسط آشپزخونه، به این مطلب برسم که برام مهم نیست چند نفر از من بهترن و چقدر خاطرخواه و رقیب اون بیرون میتونه سبز بشه؛ من- اونی- خواهم- بود- که به دستت میاره. چون حاضرم بابتش همه کاری بکنم. چون من بذاته یه برندهام. چیزی رو دارم که بقیه نمیتونن داشته باشن:
من، هیچکس نیستم.
و میتونم برای تو هرکسی که میخوای بشم. این، جاییه که دست از ناامید بودن کشیدم.
۲۱ دی - ۱۰:۳۵ قبل از ظهر
از جمله هایی که ثبت کرده بودم تا بعدا دربارهشون بنویسم این رو به یاد دارم:
با اینکه از بعیدترینهاست که من شانس بیرون زدن از این کشور رو پیدا کنم، رویاهام همیشه انگار جایی بیرون از این الوارن. به این فکر میکردم که مشکل از رویاهام نیست. مسئله اینه که اونقدری این وطن معنای بیحقیقتیه که رویاها ذاتاً نمیتونن درونش وجود داشته باشن.
یکی از چیزهایی که درمورد بودن ما غمانگیزه محدودیت به نبودنه. توی یادداشتها از این گفته بودم که چقدر دلم میطلبه که توی اوقات جدیمون کنار میتسوری باشم و بتونم این اطمینان خاطر رو بهش بدم که وزن جمله هایی که احساسات شکنندهمون رو به دوش میکشن قرار نیست روی رابطهمون بیفته و حتی وقتی جلوی رومون با کلاف زندگی مواجه میشیم، این باهمه. و چه بیسلیقه که این فاصله تمام این لحظات رو به خواب فرو میبره.
داره بارون میاد.
با دیدن وضع بیانبلاگ به این فکر میافتم که یعنی واقعا راهی هم برای بیرون زدن هست؟ از مرزها؟ از بازیها؟ اصلا اهمیتی هم داره تلاش برای ضد بودن؟ اگه بیانبلاگ بعدی سعی میکرد آزاد باشه، خیلی زود آرمانهاش معدوم میشدن. اگه بین تنفس نسیم و صدای برگها آروم میگرفت مغلوب جریان بود. پس... اصلا مبارزهای هم وجود داشت؟ وقتی دشمن سلاح رو تامین میکنه؟
به «لاله را دیدن» گوش میدم و تمام این دغدغه های مجازی رو کنار میذارم.
چند درصد از حیات این جغرافیا حقیقت داره؟
میان سنگ و سیم و کربن و آهن
همین که لاله را دیدی زیباست




