
گفتم: بگو؛ هنوز تا رسیدن بچه ها وقت هست.
گفتم: بگو؛ هنوز تا رسیدن بچه ها وقت هست.
برای یه تلویزیون قدیمی ولی دنیا همیشه رنگی بود و از درون غمگین و بی روح.
آدمای جورواجور همیشه بهش خیره میشدن و اون دنیای خاکستریش رو بیشتر نشون میداد.
تلویزیون قدیمی شب ها توی تاریکی به بی رنگی وجودش پناه می برد. اونجا روشن تر بود.
اون درسته که هیچی نمیشنید، ولی صحبت میکرد. چیز هایی میگفت. ناخودآگاه بودن. از کنترل خارج.
حرف زیادی برای گفتن ندارم ولی از اونجایی که به این روز رسیدیم و عمر این وبلاگ داره هر روز بیشتر میشه، گفتم بد نیست اگه یه چیزی بنویسم...
و از اون موقع کلی آدمای جدید اینجا جمع شدن! پس به همین مناسبت...
دوباره چرت و پرت میگیم! D:
برای اولین بار پس از مدت ها به خودم جرئت گشت و گذار را دیدم و به سمت نزدیک ترین پارک ای که می شناختم به راه افتادم. مسیر را نمی دانستم پس بار ها کنار خیابان ایستادم و راهم را بازرسی میکردم تا مطمئن شوم که ارزش به خطر انداختن و رد شدن از میان خودرو های بی احتیاط را دارد.
یکی از چیز هایی که عمیقا متوجهش شدم و یاد گرفتم، اهمیت عمیق نشدن در مورد مسائل مختلف زندگیه...
مدتیه که علی رغم این حقیقت که همیشه در خلوت خودم هستم، احساس تنهایی می کنم و این حس رو تا به حال به این شکل تجربه نکرده بودم؛ و بعد مطالعه مطالب وبلاگ های مختلف (تا جایی که از بین اسپم ها قابل رویت بود) حتی بیشتر باعث شد که بخوام چیزی بنویسم و قلم به دست بگیرم؛ چون که دلم تنگ دورانی شد که بخشی از اون نبودم ولی احتمالا جمع های وبلاگ نویسی عظیم و صمیمی ای وجود داشتن...
برای من تلاش وبلاگ نویس های قدیمی جذابه؛ مرور وبلاگ هایی با چندین و چند صفحه مطلب از سالها پیش، انگیزه و علاقه برای نوشتن و بیان احساسات؛ صادقانه باعث میشن که من هم بخوام از هر چه که به ذهنم می آید بنویسم تا روزی شاید واقعا «روان گردان قلم» معنا پیدا کنه!
پس... حالا که این طور شد... دور هم چرت و پرت میگیم :)
سکوت این شب نشانه خوبی نیست...
حس درستی ندارد...
نماد آرامش حالا شبیه وعده یک طوفان است...
و این شب...
تاریخی ترین شب این زندگی خواهد بود...
چیز بامزه اینکه هر اتفاقی هم که توی زندگی من بیوفته، مثل اینکه قرار نیست من فاصله نوشتن هام بیشتر از یه مدت سه ماه بشه!
چند وقت پیش بود که مشغول کار روی یه پروژه جدید بودم و به واسطه یکی از مطالب جدید دوستان، سری به اینجا زدم که دیدم ای آقا، من هر چند ماه یه بار میومدم و یه چیزی می نوشتم، باید تا بیشتر از یه حدی نشده بیام و قلم به دست بگیرم که اینجا خالی نمونه!
دقیقش رو بخوام بگم الان ساعت ۶:۱۹ دقیقه صبحه؛ ولی خب... به هر حال!