۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فقط_انجامش_بده» ثبت شده است.
[داستان] سه شنبه, ۴ دی ۱۴۰۳، ۰۳:۲۷ ق.ظ ۱ نظر

باستر: برای مردن باید چیکار کنم؟

مرگ: هیچ کار.

باستر: شوخی جالبی بود... ولی من روی تصمیمم مصمم ام... قرار نیست منصرف بشم...

مرگ: ...

باستر: نه؟ دیگه جواب نمیدی؟

مرگ: چرا برای مرگ می جنگی؟

باستر: هاه... بامزه است... چرا؟... چون از جنگیدن تو زندگیم خسته شدم.

مرگ: و چرا از من برای این ملاقات دعوت کردی؟

باستر: من کاری نکردم.

[داستان] يكشنبه, ۲ دی ۱۴۰۳، ۰۳:۳۹ ق.ظ ۱ نظر

باستر: میدونی، می تونیم انتظار رو کمترش کنیم...

مرگ: همینطور هم هست.

باستر: خب پس... این یعنی پیمان مون بسته شد؟

مرگ: تو با سفر آشنایی؟

باستر: منظورت، مرگه؟

مرگ: مرگ برای راهی شدن سفر کافی نیست.

باستر: داری میگی نمی خوای بهم کمک کنی؟

مرگ: من چیزی را می گویم که نمی گویی.

[داستان] پنجشنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۳، ۰۸:۳۹ ب.ظ ۴ نظر

باستر: به اندازه کافی برای همسرم پول کنار گذاشتم... برای تامین بچه هامون تا دانشگاه باید کافی باشه...

مرگ: و کودک در انتظار چطور؟

باستر: گفتم که، حواسم بهشون هست... الکی نمی ذارم برم...

مرگ: من از فرزندانت صحبت نکردم.

[داستان] چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۳، ۰۳:۴۸ ق.ظ ۱ نظر

مرگ: چطور مرا احضار کردی؟

باستر: نمی دونم... توضیحی براش ندارم...

مرگ: از من چه می خواهی؟

باستر: من نیاز دارم که بمیرم... بزودی...

مرگ: همینطور هم هست.

[قالب و ابزار] [سفارشی] [دفترچه] سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۴۰۲، ۰۸:۲۸ ب.ظ ۲ نظر

این هم یه بروزرسانی مختصر دیگه :) کد های جدید را دریافت کنید که همانا رستگاری از آن ماست...

[روزنوشت/شرح حال] يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۷:۱۱ ب.ظ ۰ نظر

مدتیه که علی رغم این حقیقت که همیشه در خلوت خودم هستم، احساس تنهایی می کنم و این حس رو تا به حال به این شکل تجربه نکرده بودم؛ و بعد مطالعه مطالب وبلاگ های مختلف (تا جایی که از بین اسپم ها قابل رویت بود) حتی بیشتر باعث شد که بخوام چیزی بنویسم و قلم به دست بگیرم؛ چون که دلم تنگ دورانی شد که بخشی از اون نبودم ولی احتمالا جمع های وبلاگ نویسی عظیم و صمیمی ای وجود داشتن...

برای من تلاش وبلاگ نویس های قدیمی جذابه؛ مرور وبلاگ هایی با چندین و چند صفحه مطلب از سالها پیش، انگیزه و علاقه برای نوشتن و بیان احساسات؛ صادقانه باعث میشن که من هم بخوام از هر چه که به ذهنم می آید بنویسم تا روزی شاید واقعا «روان گردان قلم» معنا پیدا کنه!

پس... حالا که این طور شد... دور هم چرت و پرت میگیم :)

[روزنوشت/شرح حال] چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۰، ۰۷:۰۲ ق.ظ ۱ نظر

دقیقش رو بخوام بگم الان ساعت ۶:۱۹ دقیقه صبحه؛ ولی خب... به هر حال!

[درس زندگی] پنجشنبه, ۶ آبان ۱۴۰۰، ۱۰:۱۴ ق.ظ ۳ نظر
ایده اولیه راه اندازی این وبلاگ سه روز پیش به ذهن من خطور کرد؛ هرچند احتمال زیادی هست که قبلا هم به این فکر افتاده باشم، ولی خب نه به این شکل! شخصا هیچ وقت خارج از حیطه کاری و به قولی، تولید محتوا، به داشتن یه صفحه، وبلاگ یا کانال فکر نکرده بودم. نمی دونم چرا... ولی خب عموما ترجیحم بر این بوده که تا حد امکان خودم و اطلاعاتم رو حفظ کنم تا از هر اتفاق یا بازخورد ناخواسته ای جلوگیری کنم.

اما سه روز پیش داستان به طرز بامزه ای عوض شد!